ت نگر
روانشناسان مثبت‌نگر سه حوزه‌ی تحقیقی را برای خود مطرح نموده‌اند که این سه حوزه عبارتند از:
– تحقیق در زندگی دلپذیر و یا زندگی لذت‌بخش
– مطالعه‌ی زندگی خوب یا زندگی متعهدانه
– تحقیق در زندگی معنادار یا زندگی در پیوند با جهان (کار،1957، ترجمه شریفی و همکاران، 1385).
1- در حوزه‌ی اول یعنی تحقیق در زندگی دلپذیر محققان در پی آن هستند که بدانند چگونه مردم می‌توانند به بهترین سطح تجربه‌های حسی خوشایند به عنوان جزئی از زندگی طبیعی‌شان دست بیابند. منظور از این تجربیات حسی خوشایند تجاربی نظیر حس برقراری رابطه‌ی خوب با دیگران، امیدواری، علاقمندی و تفریح نمودن است.
2- در حوزه‌ی دوم یعنی زندگی متعهدانه محققان احساس سرشار شدن در احساسات منحصر به فردی را که از کارهای ابتدایی و معمول زندگی سرچشمه می‌گیرد را مورد مطالعه و بررسی قرار می‌دهند. این احساسات وقتی شکل می‌گیرند که فرد حس می‌کند تکلیفی را که به او داده‌اند با توانایی هایش هماهنگ است و مطمئن باشد که از پس آن بر می‌آید.
3- در حوزه‌ی تحقیقی زندگی معنادار محققان می‌خواهند بدانند که مردم چگونه احساسات مثبت خود را به سوی بهزیستی و تعلق داشتن به معنایی مثبت هدایت می‌کنند و مهمتر اینکه می‌خواهند بدانند مردم چگونه می‌توانند احساس کنند که یک جزء کوچک اما فعال و، مشارکت کننده در یک جهان بزرگتر هستند. احساساتی از قبیل جزئی از طبیعت بودن، عضو یک گروه اجتماعی، یک نهضت یا نظام باوری (کار،1957،ترجمه پاشا شریفی و همکاران، 1385).
کاربردهای روانشناسی مثبت
عامل بالقوه روانشناسی مثبت مانند هر حوزه‌ی دیگری از روانشناسی در کاربردهای ان نهفته است. (سلیگمن، استینر، پارک و پترسون ،2005؛به نقل از حسيني،1392) کاربرد روانشناسی مثبت را در استفاده از تحقیقات روانشناسی مثبت برای تسهیل عملکرد مربوط به کمال مطلوب در اشخاص می‌دانند.
روانشناسان مثبت‌نگر معتقدند که مهمترین اصل در روانشناسی مثبت پیشگیری است، یعنی کشف توانمندی‌های انسان و اینکه یک سری صفات متضاد یا آسیب‌شناسی روانی به نام خصیصه‌های مثبت انسانی وجود دارد که هسته‌ی اصلی و مرکزی روانشناسی پیشگیری مثبت را تشکیل می‌دهد. پس پیشگیری مثبت یعنی شناختن، وسعت دادن و تمرکز کردن بر این توانمندی‌ها در افرادی که دارای ریسک بالا برای آسیب شناسی روانی هستند مانند فرزندان طلاق، جوانان بزهکار، یا کسانی که گذشته‌های آسیب‌زا داشته‌اند (شلی و همکاران ، 2005).
سلیگمن بر اساس سبک اسنادی معتقد است همانطور که افسردگی در اثر شکل‌گیری خطاهای اسنادی در افراد ایجاد می‌شود، می‌توان از طریق ایجاد سبک‌های اسنادی سالم در افراد، خوش‌بینی و شادی را نیز ایجاد کرد. پس کار اصلی برای ایجاد خوشبینی و شادی اینست که: بازشناسی افکار فاجعه‌آمیز خودمان، پیشگیری مثبت، آموزش خوش‌بینی یعنی یادگیری یک سری مهارت‌ها برای چالش با این افکار و ایجاد برنامه‌ی خودتقویت‌گری را اعمال کنیم (سلیگمن، 1998).
باید توجه داشت که روانشناسان مثبت نگر معتقدند که آموزش خوش بینی به افراد و استفاده از آن نسبت به درمان و اصلاح آسیب‌ها در پیشگیری از افسردگی و اضطراب سودمندتر است. بر این اساس اهداف و حوزه‌های روانشناسی مثبت از خانواده‌ها و مدارس برای رشد و پرورش خوش‌بینی در کودکان، محل کار و حوزه‌های اجتماعی از طریق توسعه و ایجاد رضایتمندی، بهره‌وری و ایجاد تعاملات اجتماعی سالم و پویا شروع می‌شود تا استفاده توسط درمانگرانی که توانمندی‌های بیماران خود را تشخیص داده و آن را پرورش می‌دهند ادامه می‌یابد (کار، 1957، ترجمه پاشا شریفی و همکاران، 1385).
تجربه‌ی ذهنی مثبت، خصیصه‌های مثبت افراد و اجتماع‌های مثبت همگی نوید و انتظار بهبود کیفیت زندگی را می‌دهند که این می‌تواند از آسیب‌شناسی شکل گرفته‌اند از زندگی بی‌حاصل و بی‌معنی قرن بیست و یکم پیشگیری کند. روانشناسی مثبت‌نگر هر سه حوزه‌ی پیشگیری را مورد توجه قرار می‌دهد. در پیشگیری اولیه سؤال روانشناسی مثبت این است که چگونه شادکامی به عنوان یک سیاست عمومی درآید و چگونه شاخص ملی برای بهزیستی ذهنی تهیه کنیم. در پیشگیری ثانویه، روانشناسی مثبت معتقد است که نقش درمانگران به طور ساده کاهش دادن پریشانی و رها کردن شخص بدون نشانه‌های بیماری نیست، بلکه تسهیل بهزیستی و شکوفایی می‌تواند به عنوان عاملی پیشگیری کننده و سپری در برابر آسیب‌شناسی آینده عمل کند. در پیشگیری ثالثیه، فهم تجارب مربوط به کمال افراد ناتوان به جای فهم ساده آنها به عنوان افرادی ناتوان و کارکردن با رنجدیده‌ها به روشی که نیازها و تمایلاتشان فهمیده شود مورد توجه قرار می‌گیرد (کار، 1957، ترجمه ‌پاشا شریفی و همکاران، 1385).
روان درمانی مثبت
رویکرد اصلی در رواندرمانی مثبت از تئوری کارل راجرز ریشه گرفته است. سلیگمن (2005) معتقد است که امروزه می‌دانیم با تلفیق ایده‌های تئوریکی کارل راجرز با تحقیقات روانشناختی مثبت شرایطی را ایجاد کنیم که در آن افراد بتوانند با کم کردن استرس‌ها و تسهیل در شکوفایی توانایی‌ها به سمت یک زندگی شاد و سالم‌تر حرکت کنند. بر این اساس درمان‌های مثبت بر پایه‌ی نظریه‌ی مراجع محوری راجرز به عنوان یک رویکرد تجربه‌ای عمیق مبتنی بر هوش هیجانی درمانگر طراحی شده است. یعنی درک این نکته توسط درمانگر که هر درمانجویی خودش بهترین متخصص و درمانگر برای خود است. در این درمان‌ها مراجع باید احساس کند که فردی ارزشمند است و مورد پذیرش بی‌قید و شرط قرار گرفته است، تا از این طریق به طور اجتناب ناپذیری به سمت کشف و فهم توانایی‌هایش سوق داده شود. روانشناسان مثبت‌نگر معتقدند که درمان مراجع محوری راجرز در کاربرد، تشابه‌های زیادی با درمان شرقی مانند ذن دارد. درمان‌های ذن اگر چه اغلب واضح و روشن بیان نشده‌اند اما (برازییر ، 1995؛ به نقل از سلیگمن، 2005) کشف کرد که ذن شکلی از درمان است که با رویکرد مراجع محوری تشابه دارد و همانطور که ذن دستیابی به تجربه زنده و سرزنده بودن و یا بیدار کردن دل شخص توسط دیگری را مد نظر دارد، روانشناسی مثبت هم در درمان به دنبال ساختن زندگی بر اساس قواعد طبیعی و سالم انسانی برای درمانجویان است. بر این اساس روانشناسی مثبت‌نگر مخالف استفاده از تست‌ها و ابزارها در اندازه‌گیری مطابق کاربردشان در مدل پزشکی است. زیرا در درمان مراجع محوری به دنبال مشخص کردن درمان خاص مطابق با تشخیص خاص نیستیم تا نیاز به تشخیص، طبقه‌بندی یا برچسب زدن باشد این رویکرد استفاده از تست‌ها را تنها به عنوان ابزاری برای ارزیابی توانمندی‌های مراجع‌کننده‌ها نه به عنوان ابزاری تشخیصی، مناسب و مفید می‌داند (استفان والکس، 2005).
روان‌درمانی مثبت ودرمان وجودی (اگزیستانسیال)
هدف روانشناسی مثبت در درمان کمک به مراجعان در جهت تحقق بخشیدن به توانایی‌های خود بر اساس فرض زیربنایی، در رویکرد مراجع محوری است. اما یکی از این مباحث چالش‌برانگیز در هر درمانی این است که چگونه می‌توانیم به افراد در رسیدن به هدفمان کمک کنیم، یا اینکه استفاده از کدام روش یا تکنیک درمانی برای رسیدن به این هدف مؤثرتر و کارآتر است. اروین د. یالوم در سال 2001 در این زمینه می‌نویسد: جریان درمان باید همانند جریان دائمی و غیر قابل پیش‌بینی رودخانه، خودجوش و خودانگیخته باشد. عمل کردن بر طبق یک فرمول خاص، به طور باورنکردنی جریان درمان را تحریف می‌کند. همچنین وی در کتاب روان درمانی اگزیستانسیال می‌نویسد: معتقدم درمانگر بالینی مجرب اغلب به طور ضمنی در چارچوبی اگزیستانسیال کار می‌کند یعنی در اعماق وجودش، برای دلواپسی‌های بیمار ارزش فراوان قائل است و متناسب با آن ها واکنش نشان می‌دهد و این واکنش همان چیزی است که من آن را مخلفات «ثبت و ضبط‌نشده‌ی» شگفت‌انگیزی می‌نامم که درمانگر آن را به عنوان افزودنی «اصلی» بر درمان می‌پاشد(اروین یالوم،2001،ترجمه سپیده حبیب،1390).
بنابراین رواندرمانگران مثبت بر اساس شخصیت و درک و فهم خود از رویکرد مراجع محوری ممکن است از روش‌ها یا تکنیک های خاصی استفاده کنند. اگر چه بسیاری از درمانگران شخص محور مخالف استفاده از تکنیک‌های مختلف موجود در مکاتب درمانی دیگراند: مانند تکنیک درمانگران گشتالتی یا تکنیک درمانگران شناختی- رفتاری، اما روانشناسی مثبت معتقد است که هیچ دلیلی مبنی بر عدم استفاده از تکنیک‌های مختلف در چارچوب نظریه‌ی شخص محور وجود ندارد، آنچه اهمیت دارد این است که این تکنیک‌ها توسط افرادی استفاده شدند که معتقدند مراجعان نه درمانگران، بهترین متخصص برای خودشان هستند و درمانجویان دارای گرایشی ذاتی در جهت رشد و شکوفایی هستند (استفان و الکس، 2005).
درمان مثبت یا متمرکز بر راه حل یا متمرکز بر فرآیند
درمان متمرکز بر راه حل به دنبال کمک کردن به مراجعان برای به دست آوردن نتایج بهتر از طریق فراخوانی و ساخت دوباره راه‌حل‌های برای مشکلات است. این درمان‌ها اغلب کوتاه‌مدت و کم‌هزینه هستند. تشکیل اتحاد درمان، ارزش قایل شدن برای موفقیت‌های درمانی توسط درمانجو، پذیرفتن تعریف درمانجو از مشکل توسط درمانگر، پذیرفتن این اصل که درمانگر نیز در فرآیند درمان از مراجع چیزهای جدیدی می‌آموزد از عناصر مشترک درمان‌های متمرکز بر راه حل و رواندرمان‌های مثبت است. پسچکیا و همکارانش در سال 1998 بر اساس درمان متمرکز بر راه‌حل، رویکردی شش جلسه‌ای را طراحی کردند که شامل یک ساعت برای هر جلسه می‌باشد و بر تئوری سلیگمن از شادی واقعی استوار است در طول هفته‌ی اول از مراجع خواسته می‌شود که داستانی را بگوید و پرسشنامه‌ای برای ارزیابی توانایی‌هایش پر کند و در مورد شیوه‌هایی که اغلب از توانایی‌هایش استفاده می‌کند به تفکر بپردازد. پایه‌ی منطقی این تئوری این است که استفاده از توانایی‌ها توسط درمانجو علاوه بر ایجاد بهزیستی ذهنی، رضایت، کارآمدی و سلامت روان، حسی از مالکیت و اعتبار در توانایی‌ها، به مراجع منتقل می‌کند که خود این باعث شروع درمان می‌شود، این شیوه‌ی درمان علاوه بر این که برای کمک به افراد دارای افسردگی خفیف مفید است، می‌تواند شادی را نیز افزایش دهد (سلیگمن، 2005).
هدف روانشناسی مثبت‌نگر
هدف اصلی روانشناسی سلامت فهم و آسان‌سازی سلامت ذهنی است. در این بافت شادمانی و سلامت هر دو به احساس‌های مثبت، مانند شادی یا آرامش خیال و حالت‌های مثبت، مثل چیزی که شیفتگی و دلبستگی را شامل می شود دلالت دارند. روان‌شناسی مثبت نگر به دنبال آنست که تصویری از زندگی خوب (البته از لحاظ رواشناختی) را به روشنی بیان کند. هدف این است که نشان داده شود چه اعمالی به تجربیات بهروزی و رفاه، به پرورش افراد مثبت‌نگری که خوشبین و انعطاف پذیر هستند، و به آفریدن مؤسسات و انجمن‌های شکوفا کننده می‌انجامد (اسنیدر و لوپز، 2002؛ به نقل از مارشال ريو،2005). روانشناسی مثبت به عنوان یک اقدام متهورانه‌ای علمی بر فهم و تبیین شادمانی و سلامت ذهنی و به طور دقیق پیش‌بینی عواملی تمرکز دارد که بر چنین حالت‌هایی تأثیر می‌گذارند. روانشناسی مثبت به عنوان یک تلاش مثبت به جای اینکه جایگزینی روانشناسی بالینی سنتی باشد متمم آن است.
به طور خلاصه جنبش روانشناسی مثبت‌نگر بر سه اصل تأکید دارد که این سه اصل عبارتند از:
– تجاربی که مردم برای آنها ارزش قایلند. مثل امید، خوش‌بینی و شادی
– صفات فردی مثبت مثل ظرفیت عشق، کار، فعالیت‌، قریحه و مهارت‌های فردی
– ارزش‌های مثبت گروهی و شهروندی مثل مسئولیت‌پذیری، دلگرمی دادن و شکیبائی (سلیگمن، 2005).
اساس روانشناسی مثبت‌نگر بر پذیرش انسان در جایگاه موجودی توانمند و شایسته است که می‌تواند توانایی‌های خود را شکوفا سازد. بنابراین هدف رویکرد اخیر مطالعه نیرومندی‌ها و شادمانی انسان‌هاست. روانشناسی مثبت‌نگر سلامت روانی را معادل کارکرد مثبت روانشناختی تلقی و آن را در قالب اصطلاح بهزیستی روانشناختی مفهوم‌سازی کرده است، از این منظر بهزیستی روانشناختی به معنی کارکرد روانشناختی بهینه است (رایان و دکی،2001). به بیانی دیگر بهزیستی روانشناختی را می‌توان واکنش‌های عاطفی و شناختی به ادراک ویژگی‌ها و توانمندی‌های شخصی، پیشرفت بسنده، تعامل کارآمد و مؤثر با جهان، پیوند و رابطه‌ی مطلوب با جمع و اجتماع و پیشرفت مثبت در طول زمان تعریف کرد.این حالت می‌تواند مؤلفه‌هایی مانند رضایت از زندگی، انرژی و خلق مثبت را نیز در بر گیرد.(كارادماس،2007؛به نقل از حسيني،1392).بهزیستی روانشناختی به عنوان یکی از مفاهیم اصلی نشأت گرفته از روانشناسی مثبت‌نگر بر سلامت ذهنی مثبت دلالت دارد.
بهزیستی روانشناختی و مؤلفه‌های آن
اگر چه هیجان‌های مثبت متعددی در حوزه‌ی هیجانی مرتبط با انسان وجود دارد، اما شاید بتوان گفت که مهمترین آنها شادکامی یا بهزیستی ذهنی است. بهزیستی ذهنی مفهومی گسترده است که سطوح بالای تجارب هیجانی خوشایند، سطح پائین تجارب خلقی منفی و سطح بالای رضایت از زندگی را در بر می‌گیرد (دینر ، 2000، به نقل از میلر و نیکرسون ، 2008).
احساس بهزیستی روانشناختی هم دارای مؤلفه‌های عاطفی و هم دارای مؤلفه‌های شناختی است. افراد با احساس بهزیستی بالا به طور عمده‌ای هیجانات مثبت را تجربه می‌کنند و از حوادث و وقایع پیرامون خود ارزیابی مثبت دارند، در حالی که افراد با بهزیستی پائین حوادث و موقعیت‌های زندگی‌شان را نامطلوب ارزیابی می‌کنند و بیشتر هیجانات منفی نظیر اضطراب و افسردگی و خشم را تجربه می‌کنند (مایرز و دینر، 1995). باید توجه داشت که تجربه هیجانات خوشایند و مثبت همزمان با تجربه‌ی هیجانات ناخوشایند و منفی صرف کند به همان نسبت زمان کمتری را برای هیجانات منفی باقی می‌گذارد. از سوی دیگر باید توجه داشت که هیجانات مثبت و منفی حالات دو قطبی نیستند که فقدان یکی وجود دیگری را تضمین کند، یعنی احساس رضایتمندی ذهنی مثبت تنها با فقدان هیجانات منفی پدید نمی‌آید و عدم حضور هیجانات منفی لزوماً حضور هیجانات مثبت را به همراه نمی‌آورد، بلکه برخورداری از هیجانات مثبت خود به شرایط و امکانات دیگری نیازمند است. بنابراین احساس بهزیستی (شادی) را باید با سه مؤلفه‌ی مجزا و در عین حال مرتبط با یکدیگر مورد شناسایی قرار داد، که این سه مؤلفه عبارتند از:
الف) حضور نسبی هیجانات مثبت
ب) فقدان و عدم حضور هیجانات منفی
ج) رضامندی از زندگی (کار، 1957، ترجمه پاشا شریفی و همکاران، 1385).
مدل ریف در خصوص بهزیستی روانشناختی
یکی از مهمترین مدل‌هایی که بهزیستی روانشناختی را مفهوم سازی و عملیاتی کرده است، مدل ریف و همکاران (1998) است. ریف بهزیستی روانشناختی را تلاش فرد برای تحقق توانایی‌های بالقوه‌ی واقعی خود می‌داند. این مدل از طریق ادغام نظریه‌های مختلف رشد فردی عملکرد سازگارانه شکل گرفته و گسترش یافته است. در واقع نتایج پژوهش‌های ریف منجر به پیداش مفهوم جدید عینی از بهزیستی روانی شد که دارای شش مؤلفه‌ی خودمختاری- پذیرش خود- هدفمندی در زندگی، تسلط بر محیط، روابط مثبت با دیگران و رشد شخصی است، که در ادامه به توضیح این مؤلفه‌ها خواهیم پرداخت.
مؤلفه‌های خودمختاری: که به احساس استقلال، خودکفایی و آزادی از هنجارها اطلاق می شود؛ فردی که بتواند بر اساس افکار، احساسات و باورهای شخصی خود تصمیم بگیرد، دارای ویژگی خودمختاری است؛ در حقیقت، توانایی فرد برای مقابله با فشارهای اجتماعی، به این مؤلفه مربوط می شود (ریف و سینگر، 1998).
خودمختاري يعني توانايي و قدرت پيگيري خواست ها و عمل بر اساس اصول شخصي حتي اگر مخالف آداب و رسوم و تقاضاهاي اجتماعي باشد(ريف،1989).
مؤلفه‌ی پذیرش خود: به معنی داشتن نگرش مثبت به خود و زندگی گذشته‌ی خویش است؛ اگر فرد در ارزشیابی استعدادها، توانایی‌ها و فعالیت‌های خود در کل احساس رضایت کند و در رجوع به گذشته‌ی خود احساس خشنودیی کند، کارکرد روانی مطلوبی خواهد داشت. همه‌ی انسان‌ها تلاش می‌کنند که علیرغم محدودیت‌هایی که در خود سراغ دارند، نگرش مثبتی به خویشتن داشته باشند، این نگرش پذیرش خود است (هوسر، اسپرینگر و پاروسکار ، 2005؛به نقل از حسيني،1392).
پذيرش خود به معناي توانايي ديدن و پذيرفتن قوت ها و ضعف هاي خود است(ريف،1989).
مؤلفه‌ی هدفمندی در زندگی: به مفهوم دارا بودن اهداف دراز مدت و کوتاه‌مدت در زندگی و معنادار شمردن آن است؛ فرد هدفمند نسبت به فعالیت‌ها و رویدادهای زندگی علاقه نشان می‌دهد و به شکل مؤثر با آنها، درگیر می‌شود؛ یافتن معنی برای تلاش‌ها و چالش‌های زندگی در قالب این مؤلفه قرار می‌گیرد.هدفمندي در زندگي به معناي داشتن غايت ها و اهدافي است كه به زندگي فرد جهت و معنا بخشند(ريف،1989؛به نقل از ميكائيلي منيع،1389).
مؤلفه‌ی تسلط بر محیط: به معنی توانایی فرد برای مدیریت زندگی و مقتضیات آن است. لذا فردی که احساس تسلط بر محیط داشته باشد می‌تواند ابعاد مختلف محیط و شرایط آن را تا حد امکان دستکاری کند، تغییر دهد و بهبود بخشد (دستجردی و همکاران، 1390).مولفه¬ي تسلط بر محيط يعني توانايي تنظيم و مديريت امور زندگي به وي‍ژه مسائل زندگي روزمره(ريف،1989).
مؤلفه‌ی روابط مثبت با دیگران: دیگر مؤلفه‌ی این مدل، به معنی داشتن رابطه‌ی با کیفیت و ارضا کننده با دیگران است. افراد با این ویژگی عمدتاً انسان‌هایی مطبوع، نوعدوست و توانا در دوست داشتن دیگران هستند و می‌کوشند رابطه‌ای گرم و صمیمی بر اساس، اعتماد متقابل با دیگران ایجاد کنند (کی یس، 2002).
مولفه¬ي ارتباط مثبت با ديگران به مفهوم داشتن ارتباط نزديك و ارزشمند با افراد مهم در زندگي